وبلاگ همسفر آزاده

با تفکر ساختارها آغاز می گردد........

دلنوشته یک مسافر

خمیده خمیده در خیابان راه می‌رفتم و حتی قدرت نداشتم که پاهایم را از زمین بلند کنم سرم پایین بود و تنها اسفالت خیابان را می‌دیدم مسیر چهارراه به خانه مسیری که هرروز طی می‌کردم با وزنی حدود ۵۰ کیلوگرم و قد ۱۸۰ سانتی‌متری چهره‌ای بسیار تکیده پوستی سیاه و لب‌هایی از آن سیاه‌تر چشم‌هایی که باز نمی‌شوند و سرووضع آشفته، آن زمان برای من مهم نبود که آیا کسی من را نگاه می‌کند یا نمی‌کند و اصلاً متوجه نگاه‌های دیگران نمی‌شدم روزهای سختی بود شغلم را ازدست‌داده بودم و از سر ناچاری در چهارراه‌ها به‌عنوان کارگر نقاش می‌نشستم تا شاید کسی به من کار موقتی بدهد اما با این ظاهر تکیده‌ای که توصیف کردم هیچ‌کس به من کار نمی‌داد و.........

 حتی کسی من را لایق سلام کردن نمی‌دید همه سعی می‌کردند که نزدیک من نشوند و بافاصله از کنار من عبور می‌کردند گوی من بیماری جذام داشتم که ممکن بود به همه انتقال پیدا کند.

خانواده‌ام مرا طرد کرده بودند و نه به دیدن من می‌آمدند و نه مرا می‌پذیرفتند. نه برادر نه مادر و خواهر البته حق هم داشتند من باعث سرافکندگی بودم و وجودم کلی حرف‌وحدیث به دنبال داشت. در آن روزهایی که هیچ‌کس من را لایق سلام کردن و نگاه کردن نمی‌دید؛ همسرم کنار من زندگی می‌کرد و همیشه به دنبال راهی برای نجات من بود حتی خرجی من و خانه، ‌بر دوش او بود اما با این شرایط او حتی در دعواهای روزمره هیچ‌وقت این حال‌وروز من را به رویم نیاورد و همیشه می‌گفت که قصه نخورم بالاخره درست می‌شود و قبول داشت که من از مصرف مواد مخدر بیزارم اما راه و چاره‌ای غیرازآن ندارم. او دیده بود که چندین بار اقدام به ترک سقوط آزاد کرده بودم اما هر دفعه شکست می‌خردم. این رفتار و کردار او بود که مرا از فکر خودکشی منصرف می‌کرد. بارها از او خواستم که مرا ترک کند و به دنبال زندگی‌اش برود اما هر بار برای اینکه من را ساکت کند، می‌گفت: باشد یک ماه دیگر ترکت می‌کنم. درواقع، او فرستاده‌ای از جانب خدا بود. حدود ۲ ماه بود که همسرم با جایی به نام کنگره۶۰ آشنا شده بود و بدون اینکه من بدانم در کنگره ۶۰ حضور پیدا می‌کرد تنها چیزی که من می‌فهمیدم این بود که سخنانش عوض‌شده بود هرروز با من از جسم و سیستمی به نام سیستم ایکس ویران‌شده من صحبت می‌کرد از یک سیستم که درون بدن من است که توسط مصرف هرویین تخریب‌شده و نابودشده است بعد از ۲ ماه، من را در جریان گذاشت و از من خواست که همراهش به کنگره بیایم. من هم بعد از کمی مقاومت و آیه یاس خواندن قبول کردم و همراه باهم به یکی از نمایندگی‌های کنگره ۶۰ رفتیم. ازآنجا سفر من شروع شد.
در ابتدا وقتی مشاور صحبت می‌کرد و از حال خوش خود می‌گفت درصورتی‌که زمانی مانند من مصرف‌کننده هروئین بوده، نمی‌توانستم بپذیرم؛ مگر امکان دارد که هروئین را ترک کرد و به چنین حال‌وروز خوبی رسید؟ تصور می‌کردم او برای جذب من و پول درآوردن، چنین دروغ‌هایی را سر هم می‌کند جلسه دوم و سوم هم سپری شد و من هنوز باور نداشتم و تصور می‌کردم تمام این حرف‌ها دروغ است وقتی مسافرین مشارکت می‌کردند و اعلام سفر می‌کردند فکر می‌کردم همه این‌ها کذب است. بعد از یکی دو ماه که با شربت اوتی سفر کردم حال‌وروزم بهتر شد کم‌کم متوجه شدم که دیگران دروغ نمی‌گویند و خیلی از مسافرین هستند که با مصرف‌هایی مانند من و حتی سنگین‌تر در اینجا حضور پیدا کردند و درمان شدند و امروز از حال خوبی برخوردار هستند.
اما ماه دوم سفرم بود که نمی‌دانم چرا و چطور دوباره هروئین کشیدم اما همسرم مرا دید و اشک در چشمانش حلقه زد و آنجا برای اولین بار بود که از دهانش توهین شنیدم و رو به من گفت: تو لیاقت نداری، تو لیاقت بودن در کنگره را نداری و تو لایق محبت و کمک کردن نیستی. این حرف از زبان همسرم به حدی تکان‌دهنده بود که دیگر هیچ‌وقت خطا نکردم و بعدازآن به‌درستی سفر کردم داروهایم را به‌موقع و به‌اندازه مصرف کردم، تمامی سی‌دی‌ها را می‌نوشتم، کتاب می‌خواندم و حرف‌های راهنماییم را موبه‌مو اجرا می‌کردم تا حدود ۱ سال و ۸ ماه پیش که به رهایی رسیدم و به دستان پرمهر جناب مهندس دژاکام رها شدم.

 امروز وقتی به آن روزهای وحشتناک گذشته نگاه می‌کنم؛ یک معتاد بی‌سروپا و بی‌همه‌چیز را نمی‌بینم یک انسان را می‌بینم که بیماری کمر او را خم کرده و تقاضای کمک می‌کند اما در سکوت، دعا می‌کند اما با سری افتاده. او نیز می‌خواهد مانند دیگران به‌درستی زندگی کنند اما راهی پیدا نمی‌کند. بعضی‌اوقات دلم به حال او می‌سوزد ولی امروز شاد و خوشحالم و حال خوبی دارم؛ حالی که شبیهش را هیچ‌وقت تجربه نکرده بودم. حدود یک سال است که مشغول به کارشده‌ام و شروع به سروسامان دادن به زندگی‌ام هستم. امروز قدر همسرم را بسیار می‌دانم و می‌دانم که زمانی که همه مرا رها کردند و هیچ‌کس مرا لایق سلام کردن نمی‌دید، او مرا تر و خشک می‌کرد و هیچ‌گاه به من بی‌احترامی نمی‌کرد. گاهی که خودم را جای او می‌گذارم فکر نمی‌کنم می‌توانستم این‌طوری برخورد کنم و این‌طوری از خود بگذرم و حرف فامیل و همسایه را بشنوم اما دم نزنم. من نمی‌توانستم ۵ سال با یک انسان یخ‌زده مرده زندگی کنم. امروز قدر او را میدانم امروز قدر زندگی را میدانم امروز هر مشکلی که پیش می‌آید برای من ناچیز است زیرا مشکلاتی که من از سر گذراندم، آن‌قدر بزرگ بود که هیچ‌کس تصورش را هم نمی‌کرد که من بتوانم از آن منجلاب مشکل و دشواری‌ها بیرون بیایم. خداوند را برای وجود کنگره ۶۰شاکرم و جناب مهندس را با تمام وجودم دوست دارم. از خداوند ممنونم که توسط همسرم، راه را بر من نمایان کرد؛ تنها راه درمان و عبور از این گذرگاه سخت. تمام این خاطرات را نوشتم تا به اینجا برسم که همسر من از ابتدای زندگی‌مان مانند یک همسفر بود. او برای من هزاران بال برای پرواز بود



[ یکشنبه 5 مرداد 1399 ] [ 12:39 ب.ظ ] [ کمک راهنما ]

[ نظرات() ]

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic